تبليغاتX
پاره خط

 ۱ـ  نگاهي به مجموعه شعر روباهي سفيدي كه عاشق موسيقي بود سروده سارا محمدي اردهالي در (جام جم )

۲ ـ "داستان بقای فرهنگی" را هم اينجا بخوانید

و اما شعر :

بزرگراه


سلام آقاي پليس بزرگراه !

من هميشه سعي كرده ام شهروند خوبي باشم

دود سيگارم را

از ماشين

به بيرون نپاشم

علائم راهنمايي

شبيه شعري نخوانده

هميشه برايم تازه و جذاب است

و سعي مي كنم

هيچ گاه تك سرنشين نباشم

اما او اصلا شهروند خوبي نيست

او هميشه سوم شخص غايب ِ شعرها وُ

بزرگراه هاي من است

اصلا شما هم بگرديد آغوشم را

آغوشي كه هيچ قانوني در آن اعمال نمي شود

نفس هايم را در كيسه اي فرو كنيد

شايد آنچنانم را آنچنان تر كرد *

شايد شما بهانه اي باشيد

تا سيگارم را خاموش كنم

تا صداي گريه ضبط

شبيه هِق هِق من

در گلوگاه ِ اين بزرگراه

گير كند.

* مِي آنچنان را آنچنان تر مي كند ( حضرت مولانا )




+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 10:55 |

1

 

ولي عصر

با تمام درخت هاي بهت زده

كلاغ هاي بي خبر

موش هاي چموش

و پياده روهاي منتظرش

از آن شما

من همين جا

همين كلمه را

قرباني قدم هايش مي كنم

.

.

.

فقط  كمي  آب  لطفا !

كلمه تشنه است.

 

2

 

حالا كه نمي آيي

كاش ابرها را كنار بزني

در اين ترافيك خيس

به اندازه تمام جمعه هاي غروب

دلتنگم

+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 12:43 |


داستان فرو ريختن دندان هاي جناب رودكي : اينجا



اما شعر :


طهران 88

 

سردترين روزها

در گرمترين تابستان

هواي شگفتي دارد

طهران 88

آخرين اخبار

از هواي صاف سخن مي گويد وُ

رگبار پشت رگبار

شلاق پشت شلاق

مي بارد وُ مي بندند

بر دوش خيابان ها

+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت 19:27 |

براي خودم

شبيه زني تنها

در كنج باغي بي درخت

به من تجاوز شده است

صدايم

فكرم

قلمم

حتا شيشه هاي ماشينم

درد مي كند


توجه : از آنجا كه اين شعر در سايت هاي گوناگون و با شيوه هاي مختلف اين روزها مطرح شده است و اين وبلاگ نيز بنا بر آمار موجود در روزهاي گذشته ترافيك سنگين بازديد كاربران را داشته است و بسياري از دوستان نيز در همين رابطه با من تماس گرفته اند و تحليل اينجانب را از شرايط موجود جويا شده اند اعلام مي كنم بنده بارها به دوستان تاكيد كردم مخالف جدي حضور در خيابان ها به شيوه كنوني هستم .

+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 9:30 |

 تيتر

 حيف ... !

 كه روزنامه

 جمعه ها منتشر نمي شود

 حيف...!

 چه تيتري مي شود

 فرود آمدنت...

+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 10:48 |


در اوج


شبيه برگ هاي نريخته

نه سبز مانده ام

نه خرد شده ام

زير پاهايت


فصل هاست كه رفته اي

و من

آنقدر در اوج مانده ام

كه هيچ كس مرا نمي بيند

تنها

گاهي

گربه اي سياه

ـ شبيه چشم هايت ـ

از دور برايم دست تكان مي دهد.


+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 19:55 |


انفجار

هر صبح

با نخستین انفجار

پاهایت از خواب بیدار می شوند

آن سوتر

پدر

دست ها و پاهایش را

انفجار برده است

و دیوارها

دیگر خانه ی تو نیستند

دیوارها خاک شده اند

تا مادرت را

به آغوش بگیرند

همان طور که برادرانت را

*

حالا تو مانده ای

و ُبغضی که باید منفجر شود

دیگر هیچ فرقی نیست

ميان انگشتانی که ماشه را می کشند

با دستانی که بغضت را

در قطعنامه ها وتو می کنند

*

امروز نه این خاک

و نه آن آسمان

امروز       

تاریخ از تو شرمسار است

سرت را به آسمان بده

و بغضت را

بر این خاک ببار

فردا       

زیتون زارها

از بغض های تو شکوفه می دهند.

 

 

+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 14:20 |
همه چيز درباره خانه شاعران در گفتگو با فاطمه راكعي : اينجا    


                                     **********************************







الله نزل احسن الحديث

خداوند زيباترين سخن را نازل كرده است

( سوره الزمر ـ آيه 23 )

يا رحمان وُ

يا رحيم !

كلمات را هم هدايت كرده اي

و زيباترين سخن را

به لطافت ابر و

طراوت باران

در آميخته اي

ابر مي شوم

باران مي شوم

آيه ات مي شوم

كلمه ، كلمه ، كلمه

هدايتم كن!

 

***


كتب ربكم علي نفسه الرحمة

خداوند بر خويش مقرر كرده كه شما را رحمت كند

الهي !

نشسته ايم زير بارانت

ـ : كه باران نمي بارد

 



***


الهي !

آنچنان تر از آنچنانم كن

پياله  پياله

پله پله

پياله پله

مولاناتر از مثنوي ام

ملاقات هواي تو را دارم

 

 

***


نحنُ اقرب الیه من حبل الورید

الهي !

نزديكتر از آني

كه روي از تو بگردانم

سوگند به آن ابرهاي تاريك

كه شهر را سياه كرده اند

والعصر

ان الانسان لفي خسر.

+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 9:29 |

لباس هاي لعنتي


چقدر اين قيافه به من مي آيد


عينكي كه با آن تو را نمي بينم

موهايي كه هرگز انگشتانت را سياه نكرد

و ساعتي كه هنوز براي پنج شنبه هاي غروب بي تاب است

*

اما اين لباس هاي لعنتي


آنقدر جيب نداشت

كه عاشقم باشي !


+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 13:3 |

دو شعر از من و همسرم و از آنجا كه به شدت به خانواده اي مردسالار معتقدم اول شعر همسرم را بخوانيد :

 

در چنگ تو

 

کلاغ هم که نباشد

به گوشتان می رسد

با خِش خِشي ملایم

از لای تور و ساتن سپید

- این زندگی وکیل نمی خواهد !

شهادت می دهم

من /  زنی که

هر صُبح

نُت می آورد

ـ  از این باران ِ بی پایان ـ

و در چنگ تو آواز می خواند :

دُ  ر ِ  تو  می ...

الهام لايقي

 

 

هالا

 

قطار  ها

قطار ها

قطار  ها

قطار  ها

قطار  ها

قطار  ها

قطار  آﮪ

هالا تو رفته اي  وُ

پنجره

به صداي سوتي سرد

مات مانده است

سينا علي محمدي

 

+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 10:28 |


بهار که بیاید

فرقی نمی کند

پرنده باشیم

یا درخت

به هر حال باز می گردیم

سبز ِ سبز ِ سبز ....

و سپیدی ِ زمستان را

با غزلی نیمه خوانده

رها خواهیم کرد

غزل ِ ...

رها باشید و سبز

نوروزتان نوروزی باد !

+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 19:42 |

از بهمن 82 تا بهمن 86

زمستان امسال هم سر تمامی ندارد و هر روز بیشتر و بیشتر در لباس های پشمی سیاه و سرمه ای دو و سه لایه فرو میرویم....هر چند برای من اسفندی سرما بسیار بسیار بسیار دلپذیرتر از گرمای کشنده تابستان است !!

سایه ننه سرما مستدام باد حالا که به لطف مهرورزان جان! پوشیدن سبز و صورتی تابستانه تعطیل است (دست خودم نیست از هر جا شروع به نوشتن می کنم به مهرورزی و مهرورزان میرسم!) همین سرمایی که می شود با سیاه و سرمه ای خوش لباس ماند غنیمت است....این قصه سر دراز دارد....کو گوش شنوا....کو مرد میدان....

خواستم مطلبکی بر نقاشی های میر حسین موسوی که تا چند روز پیش میهمان و میزبان آثار اش در موسسه صبا بودیم بنوسم ، اما عادت معمول شاعری فرصت نداد و ماند برای فرصت دیگر.

فعلا با دو شعر دور و نزدیک ! به روزمی شویمممممممممم!!....

اما حکایت شعر اول که تخیل نام دارد را ابتدا بگویم : حکایت تخیل من حکایت شنبه های شعر دانشگاه علوم پزشکی ایران است همان دانشگاه مشترک بنده و سینا ...

حالا اگر به قوّت تخیل عیالات متحده مان! نیست کم از آن هم ندارد!!

اما نکته جالب این است که من هنوز دانشجوی همان دانشکده ام اما بهمن 82 کجا و بهمن 86 کجا...

 

(1)

 تند

تند

تند

تند می رود تخیل سورئال تو

با دوچرخه قراضه اش

روی نعش پرنده ای

که پیاده روهای شنبه را

مرتعش می کند

تندرفته است تخیل سورئال تو

روی پیراهن زنی که شعرهایش غلط انشایی نداشت

و حالا گیس بریده را فراموش می کند

تا چشم های تو را تعریف کند

تند رفته است

و نمی داند گلهای احمق لیلا

نان و نفس اویند

که پست می شوند

برای تخیل سورئال تو

تند رفته است

و تخیل پست مدرن خواجه را دور زده

الا یا ایها ساقی....

بگشای لب که فریاد...

مکن زغصه شکایت...

و هی دور میزند روی شعر

غلط انشایی

گیس بریده

و آرام آرام روی نعش زنده قدم می زند

ـ بس کن کافیست

تو احمق گیس بریده

با این غلط انشایی

شعر رابه گند کشیده ای

سنگ اش کنید!

****

شنبه میدان گل ها

تند می روی

روی پیراهن لیلا

و با دوچرخه قراضه

یک زن دیگر را هم خط می زنی

و لبخند می دهی

"یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور!"

(2)

از شاخه که چیدی ام

در دست های گرم ات

عاشق شدم

و رنگم سرخ شد

تازه زیر زبانت بود

که فهمیدم

خرمالو ها ی گس

هیچ وقت نمی رسند

"نوشته شده توسط الیانه خانوم"

 
+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 10:33 |

از روزی که این "پاره خط "  به بهره برداری رسید دوستان تازه آشنای فراوانی که البته بنده افتخار آشنایی با آنها را دیرهنگام یافته ام درباره این "دوچرخه قراضه" از من سوال کرده اند که چه حکایتی دارد؟!

فلذا در راستای تنویر افکار عمومی شعر قدیمی "تخیل " یا همان " دوچرخه قراضه" را در "پاره خط" قرار دادم شعری که به لطف دولت " مهر" نتوانست در فضای حقیقی و در کتاب "پاره خط" چاپ شود هر چند پیشتر در مجله "کارنامه" چاپ شد که آن مجله نیز توقیف شد.

امیدوارم دوستانی که بارها و بارها این شعر را خوانده اند باز هم بخوانند چرا که به هر حال "قند مکرر " است !!!!

 تخيل ( دوچرخه قراضه)

تند رفته است

كودكي هاي من

با دوچرخه ي قراضه اي كه هميشه

پنچر بود

و فرمانش كج

 *

تند رفته است

دوچرخه ي قراضه ي من

بدون جنازه هايي كه پرت شده اند

ـ بي هوا ـ

در پياده رو هاي پنج شنبه

و نفس مي كشند

با تخيل من

 *

تند رفته است

دوچرخه ي قراضه ي من

بدون زنان خط خورده

كه هر شب عرق مي كنند

در ملافه هايي كه فردا

ـ آيا ـ

گيس بريده ها را تعريف مي كنند ؟!

...
 

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 20:22 |
دو "پاره خط" با یک بلیط

1

پیش از هر چیز از تمام دوستانی که در آغاز راه  ، راهنمای من بودند و با حضورشان در این " پاره خط" اعلام همدردی ! کردند صمیمانه سپاسگزارم.

اما هنوز یک هفته از اعلام افتتاح این "پاره خط " نگذشته بود که زندگی مشترک اما افتتاح نشده ی بنده با همسر محترمه سرکار الهام خانم لایقی دچار بحران شد چرا که ایشان فرمودند اگر ما در همه غم ها و شادی ها و.... شریک هستیم پس باید در خانه مجازی و "پاره خط " مجازی نیز شریک باشیم و از آنجا که بنده کاملا در خانواده ای پدر سالار بزرگ شدم و همچنین به خانواده ای مرد سالار به شدت معتقدم بلافاصله نعره بر آوردم که "چشم" هرچه شما بفرمایید !

در نتیجه از این تاریخ به بعد شما در "پاره خط " آثار و نوشته های دو تا دوچرخه قراضه را می توانید پی گیری کنید.

برای این پست هم شما با یک بلیط می توانید دو " پاره خط" ببرید به عبارتی یک شعر از خودم به همراه سلام وعلیک همسر بنده الهام خانوم لایقی را در "پاره خط" قرار داده ام و در کمال اخلاص و فروتنی باید بگویم هر دو مطلب بسیار خواندنی است.

توضیح مربوطه و ضروری : از عبید زاکانی پرسیدند شاعران چگونه جماعتی هستند گفت " مخلص پر ادعا"

 

تیتر جهانی

آبی ترین بارانی ام را می پوشم

و به « فرودگاه» می روم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سینا علیمحمدی در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 10:55 |